ببینید از کجا به کجا آمده‌ایم!

پدیده‌ای که به نام دهة 1360 از آن یاد می‌کنیم، از دیدگاه من، از سال 1357 شروع شد و در سال 1367، با خاتمة جنگ هشت ساله، به پایان رسید. ایرانِ سال 1368 و سال‌های پس از آن، باز هم از دیدگاه من، مشابهتی با ایران 1357-1367 نداشت.

در آن دهه نظام شاهنشاهی منقرض شد، توفان انقلاب نهادهای نظام پیشین را درنوردید، بسیاری از مدیران نظام پیشین، که ادارة امور به دست آنان بود، یا از ایران رفتند، یا خانه‌نشین شدند، یا به کارهای دیگر روی آوردند و مدیران انقلاب زمام امور را، در مواردی به سرعت و در مواردی آهسته آهسته، به دست گرفتند؛ و هنوز سروسامانی به اوضاع و احوال کشوری که تازه مرحلة تخریبی انقلاب را پشت سر نهاده بود داده نشده بود که جنگی تمام عیار به ایران تحمیل شد. بر اثر این جنگ میلیون‌ها نفر از هموطنانمان به نام «جنگ‌زده» از خانه و کاشانه آواره شدند که ماجرای اسکان و تغذیة آنان و تأمین پوشاک و بهداشت و درمانشان و آموزش فرزندانشان و... داستانی است که برای بیان آن باید صدها عنوان کتاب نوشت. من به مدت یک سال (از شروع جنگ در اواخر شهریور سال 1359 تا بهمن 1360) در استان کهگیلویه و بویراحمد در خدمت نزدیک به پنجاه هزار نفر از هموطنان جنگ‌زده بودم. در دو گنبدان (مرکز شهرستان گچساران) که در آن زمان جمعیت آن به زحمت به بیست هزار نفر می‌رسید با چهل هزار آوارة جنگ روبه‌رو بودیم! فقط فکر کنید آب آشامیدنی برای این میهمانان چهل هزار نفری در آن شهر که امکاناتش حداکثر برای گذران زندگی بیست‌هزار نفر آماده شده بود (و امروز پس از گذشت نزدیک به 32 سال جمعیت آن به حدود 90 هزار نفر رسیده) چگونه تأمین می‌شد، و مسکن؟ در عین حال توجه کنید که استان کهگیلویه و بویر‌احمد یکی از استان‌هایی بود که بسیاری از آوارگان جنگ برای رسیدن به استان‌های دیگر باید از آن می‌گذشتند. بنابراین مقدار قابل توجهی از امکانات این استان کوچک نیز صرف آنان می‌شد. در آن روزها، از مرکز این استان (یاسوج) حتی یک خط اتوبوس مستقیم به تهران برقرار نبود. از تهران به یاسوج هم به همین ترتیب. امّا صدها متخصص از تهران و چند شهر دیگر برای خدمت به این استان آمده بودند. در هر اتاق گاه تا ده نفر می‌خوابیدیم. تا مدت‌ها هیچ‌کس «خانه» نداشت. هر کس هر جا که شب می‌رسید می‌خوابید! تازه در همین خانه‌ها بود که اگر برای خانوادة جنگ‌زده‌ای محل اسکان پیدا نکرده بودی باید جایت را به آن خانواده می‌دادی. در همین روزهاست که در اتاق کار من (که اتاقی بدون میز و صندلی بود، موکت انداخته بودیم و بر زمین می‌‌نشستیم برای رسیدگی به کار مردمی که می‌آمدند و دور تا دور اتاق می‌نشستند تا نوبتشان برسد) خانم جنگ‌زده‌ای با کمک یکی از خانم‌های همکارم پسری به دنیا آورد! در این گیر و دار، حوزة سیاسی داخلی نیز چون کوره‌ای سوزان در جوش و خروش بود: درگیری آشکار میان گروه‌های سیاسی، از آرام‌ترین و متعادل‌ترین شکل آن در پای صندوق‌های رأی و در پارلمان، تا نبردهای مسلحانة خیابانی و ادامه‌اش در جبهه‌ها و سرانجام در زندان‌ها. ضمن اینکه بخشی از این درگیری‌ها به اردوگاه‌های محل اقامت جنگ‌زدگان هم کشیده می‌شد. بنابراین، در کنار صدها مشکل و مسئله‌ای که داشتید، باید این درگیری‌ها را هم رفع و رجوع می‌‌کردید. البته، در آن روزها که بگیر و ببندی  در کار نبود و بحث و جدل بی‌پرده در هر گوشه‌ای بر پا بود کسی از موضع خودش عقب نمی‌نشست، مگر به طور موقت، تا ببینیم فردا چه می‌شود. اما در عرصة بین‌المللی نیز هر روز وضعیت مشکل‌تر می‌شد. ملت‌ و دولت ایران، در کنار تحمّل جنگی که به نام عراق ولی با همدستی نظامی و اقتصادی و سیاسی چندین کشور عرب و غیر عرب علیه ایران، به پیش می‌رفت، با تحریم‌های امریکا علیه ایران نیز باید دست و پنجه نرم می‌کرد. ولی از اواخر سال 1363 دشواری کمرشکن دیگری پیش روی ایرانیان قرار گرفت: کاهش شدید درآمد حاصل از فروش نفت‌خام که در زمستان 1364به پایین‌ترین حدّ رسید و تا سال 1367 نیز همین وضعیت ادامه پیدا کرد. در این سال‌ها درآمد نفت تقریباً نصف شد و به حدود 10-11 میلیارد دلار در هر سال کاهش پیدا کرده بود. جمعیت کشور نیز که در نتیجة اجرای سیاست‌های ارتقای کمّ و کیف بهداشت و درمان که از اوایل دهة 1350 آغاز شده بود و بر اثر توصیه‌هایی که در آن سال‌ها برای ازدیاد نفوس می‌شد، یا به عبارت بهتر، به علت رها کردن سیاست‌های کنترل جمعیت، افزایش چشمگیر پیدا کرده بود (افزایش در حدود 10 میلیون نفر از سال 1357 تا سال 1367) خوراک و پوشاک و بهداشت و دارو و درمان و آموزش و ... می‌خواست. چگونه؟ از کجا؟ سال‌هایی که با کمبود پزشک روبه‌رو بودیم و کسری‌ها را با پزشکان پاکستانی و هندی جبران می‌‌کردیم. بنابراین تقریباً همه چیز در مسیر ناممکن شدن ادارة امور پیش می‌رفت. مردم عادی، با توجه به اینکه مایحتاج زندگی‌شان به هر طریق، و از جمله با اِعمال جیره‌بندی کالاهای اساسی، تأمین می‌شد، شاید (شاید، نه قطعاً) هولناک‌ بودن شرایط را درک نمی‌کردند، ولی مدیران و کارشناسان، به ویژه مدیران و کارشناسانی که در دستگاه‌های ستادی دولت، از جمله در سازمان برنامه و بودجه، انجام وظیفه می‌کردند متوجه وخامت رو به تزاید اوضاع بودند. من از بهمن ماه 1360 تا آبان 1370 در سازمان برنامه و بودجه بودم. هر چه زمان به جلوتر می‌رفت تأمین نیازهای مردم و جبهه‌ها مشکل و مشکل‌تر می‌شد؛ ولی کسی به یاد ندارد که مدیران کشور، مدیران آن روز، به ناامیدی رضا داده باشند. مشکلات کمرشکن بود، ولی امید نیز کم نبود. اگر چه مدت‌ها بود که دعوای بر سر «تعهد» و «تخصص» بالا گرفته بود، ولی کارشناسان و متخصصان — اگر چه نه همة آنها — همچنان بر سر کار بودند، مورد احترام بودند، در جلسه‌ها و شوراها و کمیسیون‌ها حضور فعال و مؤثر داشتند، و در کنار مدیران جدید بودند و روابط مدیران — باز هم نه همة‌ آنها — با این کارشناسان و متخصصان که ماندن در کشور خودشان و ماندن در دستگاه دولت را به «رفتن» ترجیح داده بودند، بسیار حسنه بود، و قطعاً با این امید و اتفاق بود که ادارة امور، در آن اوضاع دهشتناک، ممکن می‌شد. یافتن «راه‌حل» دستور اول بود. نباید بر مشکلات چشم بست و رها کرد. باید کارشناسان، که عموماً در کارشان خبره بودند، گزینه‌های مختلف را برای حل مشکلات و برون رفت از بن‌بست‌ها می‌یافتند، و مدیران تصمیم می‌گرفتند. در همان سال‌‌هاست که در حوزه‌های برنامه‌ریزی توسعه و اقتصاد گام‌هایی جدی برداشته شد. صدها شورای برنامه‌ریزی در سراسر کشور فعال بود. هزاران کارشناس و استاد دانشگاه و پژوهشگر، در چارچوب شوراهای برنامه‌ریزی، به برون رفت از توسعه‌نیافتگی و به «توسعة ایران» می‌اندیشیدند. گویی همه تصمیم گرفته بودند، فارغ از آنچه در عرصة سیاسی و سیاست می‌گذشت و بسیاری از کارشناسان حتی نسبت به آنها بی‌اطلاع می‌ماندند، دست در دست یکدیگر کاری بزرگ انجام دهند.

امروز که به آن سال‌ها (1357-1367) می‌نگرم به یادم می‌آورم که حقوق‌ها‌یمان کم بود، مشکلات‌مان بسیار زیاد بود، با تحمل سختی زندگی می‌کردیم، تقریباً اوقات فراغت نداشتیم، شب‌هایی در محل کارمان می‌‌خوابیدیم، زیر موشک‌‌باران‌ها هر روز و هر شب باید فرزندانمان را از این خانه به ‌آن خانه می‌بردیم، یا از این شهر به آن شهر، ولی خودمان را بموقع به محل کارمان می‌رساندیم تا روحیة همکارانمان تضعیف نشود. امکانات برای انجام هر کاری کم بود، ولی کسی با کسی «مسابقة رفاه بیشتر» نمی‌داد، کسی به دنبال امن و آسایش فردی و خانوادگی خودش نبود. نگرانی بسیار زیاد بود، ولی دل‌هایمان پُرامید بود. به یاد دارم که گروهی از مدیران پیمان بسته بودند تا جنگ به پایان نرسد لباس نو نخرند (فکر می‌کردیم یکی دو ساله جنگ تمام می‌شود). و به یاد دارم در اواخر سال1360 برای مذاکرات اقتصادی و برای حل مشکلاتی که در حوزة اقتصاد و صنعت میان ایران و ایتالیا پیش آمده بود به رُم رفته بودیم. در روز آخر یکی از اعضای هیئت که می‌خواست عروسکی برای فرزند یکی از شهدای انفجار ساختمان حزب جمهوری اسلامی بخرد دو دل بود، خجالت می‌کشید، خجالت می‌کشید «ارز» را، در حدّ خرید یک عروسک برای فرزند یک شهید، مصرف بکند. موضوع را با رئیس هیئت (آقای دکتر محمدتقی بانکی) مطرح کردم و از ایشان اجازة گرفتم برای خرید یک عروسک! ببینید از کجا به کجا آمده‌ایم! برای همین است که می‌گویم ایرانِ پس از 1367 تفاوت دارد با ایران دهة 1357 ـ 1367 که با آرمان‌گرایی ویژة خودش آغاز شد و آمدیم تا به اینجا که روایتگر صادق حدیث‌اش خود شما هستید که این مجمل را خواندید.

 

علی میرزائی

 این مطلب در ماهنامة اندیشة‌ پویا، شمارة 4، آذر 1391 منتشر شده است.

/ 0 نظر / 15 بازدید