شورای کتاب کودک پنجاه ساله شد!

عکس: بهرام میرزائی

 

 

 تشکر می‌کنم که حضور در این گفت‌و‌گو را قبول فرمودید.

از زندگینامه‌ شروع ‌کنیم. در چه سالی و در کجا به دنیا آمدید؟

در سال 1318 (1939) در یکی از زیباترین نقاط جهان که در حال حاضر به شهری شلوغ تبدیل شده است به دنیا آمدم: سیملا، در هند. پدرم (عبد‌الحسین مسعودانصاری) سرکنسول ایران در هند بودند. یک‌سال و نیمه بودم که پدرم وزیرمختار ایران در سوئد شدند و ما از هند به سوئد رفتیم. یک سال و اندی در سوئد بودیم که رضاشاه پدرم را احضار کرد. جنگ جهانی دوم در جریان بود. در راه، در آلمان، گرفتار و ماندگار شدیم، اما توانستیم خودمان را با قطار برسانیم به ترکیه و از آنجا با اتوموبیل آمدیم به تهران و به خانة پدربزرگ مادری‌ام وارد شدیم که در خیابان جمهوری، روبه‌روی مسجد سجاد، قرار داشت و هنوز هم کاشی «کوچة انصاری» را در ابتدای این کوچه می‌توانید ببینید. خانة پدربزرگ همواره مسکن موقت ما در تهران بود. یکی از طبقه‌های این خانه را برای «فاطمه خانم»، یعنی مادرم، کنار گذاشته بودند. پس از مدتی رفتیم به خانة مادربزرگ و پدربزرگ پدری (علیقلی مشاورالممالک انصاری) که در خیابان امیریه، سر پل امیربهادر، بود. پس از یک‌سال و اندی پدرم به عنوان استاندار گیلان منصوب شدند و حرکت کردیم به سمت رشت. دورة اقامت در رشت دورة سختی بود. درگیری‌های سیاسی بالا گرفته بود. آتش‌سوزی‌های بزرگ به دفعات اتفاق می‌افتاد. شب‌ها مادرم و من را جابه‌جا می‌کردند که در خانة خودمان نباشیم. یکی از تصاویری که از این دوره در یادم مانده مربوط است به قوام‌السلطنه که به رشت آمده بود و در بالکن برای مردم دست‌ تکان می‌داد. او در آن‌موقع نخست‌وزیر بود.

در رشت به مدرسه رفتم و با کلاسی شلوغ و زبانی بسیار سخت به نام زبان فارسی روبه‌رو شدم. احساس تنهایی و شکست می‌کر‌دم. نمی‌توانستم الفبای فارسی را بخوانم. در آنجا آموزگار مهربانی به نام خانم وحدانی خواندن فارسی را به من یاد دادند.

اوضاع رشت در آن روزها خیلی نابسامان بود و پدرم مدام درگیر بودند. در تمام درگیری‌ها و آتش‌سوزی‌ها و اتفاقاتی که برای مردم می‌افتاد در صحنه حاضر می‌شدند و احساس مسئولیت بسیار زیادی نسبت به هم‌وطنان و ایران داشتند. در واقع حس ایران‌دوستی از همان زمان و از نگاهی که پدر به حفظ تمامیت ایران داشتند به من نیز منتقل شد. پس از رشت آمدیم به تهران و باز هم به خانة پدربزرگ و به طبقة «فاطمه خانم».

 

مدرسة شما چه شد؟

مثل همیشه نصفه و نیمه ماند. وقتی محل کار پدرم را تغییر می‌دادند قاعدتاً کسی فکر نمی‌کرد که درس و مدرسة «نوشین» چه می‌شود! همیشه درس و مدرسة من نیمه‌کاره می‌‌ماند. اندکی بعد رفتیم به اصفهان چون پدرم استاندار اصفهان شدند. من نُه ساله بودم و پس از رشتِ ناامن، زندگی در اصفهانِ باثبات که پایتخت چهارصدسالة ایران بود و زیبا و آرام، برای من تجربة شیرینی بود به‌ویژه که ساختمان استانداری که محل سکونت ما بود در ضلع جنوبی کاخ چهلستون قرار داشت و من در چنان فضایی امکان گشت‌وگذار و بازی داشتم.

 

از سال‌های اقامت در اصفهان چه خاطراتی در ذهنتان مانده؟

خاطره‌ها که خیلی زیاد است، ولی دو خاطرة اثرگذار بر زندگی‌ام از آن دوره دارم. یکی این‌که یک روز با همشاگردی‌ها شرط بسته بودم که روز بعد با اتوموبیل پدرم به مدرسه بروم، یعنی رانندة‌ پدرم من را برساند به مدرسه. شب از پدرم خواهش کردم اجازه بدهند فردا این کار را بکنیم. به سختی مخالفت کردند. گفتند این اتوموبیل متعلق به من نیست، اتوموبیل شغل من است و اجازه ندارم آن را در اختیار شما بگذارم. این مخالفت ضربة بزرگی بر من وارد کرد. جلوی همکلاسی‌هایم خیلی خجالت کشیدم ولی بعداً پی‌بردم که کار پدرم درست بوده. دیگر این‌که قرار بود جشنی برای تولد من گرفته شود. مادرم که تحصیل‌کردة آلمان بودند، به سبک ‌غربی‌‌ها، تمام کارها را گذاشتند به عهدة خود من. از درست کردن کارت دعوت بگیرید تا رساندن کارت‌ها به تک تک کسانی که دعوت شده بودند. و از من خواستند که فرزندان باغبان‌ها و مستخدمان باغ چهلستون و استانداری را هم دعوت کنم. من این کار را کردم. جشن خیلی خیلی خوبی هم بود. البته از نظر اطرافیان ما پذیرفتنی نبود که در جشن تولد دختر استاندار دختر باغبان چهلستون هم حاضر باشد. دو نفر از دوستان همکلاسی‌ام به من اعتراض کردند که چرا آنها را برای جشن تولدم دعوت کرده‌ام و من هم قرص و محکم گفتم آنها هیچ فرقی با ما ندارند و اگر شما خوشتان نمی‌آید می‌توانید دوست من نباشید. به نظرم همین حوادث کوچک است که شخصیت اجتماعی بعدی اشخاص را شکل می‌دهد.

 

رشتة تحصیلی مادرتان چه بود؟

مادرم در آلمان در رشتة آموزش کودکان پیش‌دبستانی درس خوانده بودند.

 

آموزش کودکان پیش‌دبستانی؟

بله. در آن سال‌ها، یعنی حدود 1313-‌1314، رسم بود که دخترخانم‌هایی را که برای تحصیل به خارج می‌فرستادند بیشتر برای درس‌خواندن در همین رشته‌ها باشد که با کودک و دانش‌آموز سر و کار داشت. هدف تغییر بود، و تغییر باید از سال‌های کودکی اتفاق می‌افتاد و به نیروی انسانی متخصص نیاز داشت که در خارج از کشور تربیت می‌شد.

خاطرة دیگری که از آن دوران به روشنی در ذهنم مانده مربوط است به دستوری که پدرم دادند برای خارج کردن نقاشی‌های کاخ چهلستون از زیر گچ‌هایی که در زمان اشرف افغان و محمود افغان به روی آنها کشیده بودند. استادکاران ماهر به سختی و با دقت کار می‌کردند و این گنجینة یگانه را از زیر لایه‌های گچ بیرون می‌کشیدند. به یاد دارم که پدر از نزدیک بر این کار نظارت می‌کردند و گاه من نیز همراهشان می‌رفتم. در اصفهان برادرم علی‌مراد به دنیا آمد. به هر حال پس از مدتی از اصفهان آمدیم به تهران و باز هم به خانة پدربزرگ و طبقة فاطمه خانم! و پس از مدتی حرکت به افغانستان. پدرم سفیر ایران در افغانستان شده بودند.

 

خاطره‌ای هم سال‌ها قبل برای من تعریف کرده بودید از سفر محمدرضا پهلوی به اصفهان.

بله. در مدتی که ما در اصفهان بودیم شاه و ثریا به اصفهان آمدند و خانة ما را تجهیز کردند برای اقامت شاه و گروهی از همراهان. قرار بود بهره‌برداری از تونل کوهرنگ آغاز شود و برنامه این بود که من در روز افتتاح به شاه خیرمقدم بگویم. متنی را آماده کرده بودند که بخوانم. آن متن این‌طور شروع می‌شد: «من، کنیز، نوشین انصاری...». این به من خیلی برخورد. گفتم کنیز هیچ‌کس نیستم و این را نمی‌خوانم. از آنها اصرار و از من انکار. بالاخره نتوانستند راضی‌ام کنند و قرار شد دختر یکی دیگر از مسئولان آن متن را به جای من بخواند. من هم تنبیه شدم!

از اصفهان رفتیم به کابل. نام من را در مدرسه‌ای نوشتند که نامش «مستورات» بود. همة دخترها با چادر و بُرقع بودند. پدر و مادرم معتقد بودند من نمی‌توانم این لباس را بپوشم. خیاطی خبر کردند و برای من لباسی دوختند که به انگلیسی به آن می‌گویند overall: پیراهن و شلوار یکسره که جلویش زیپ داشت. در آنجا فارسی‌ام بهتر شد. پدر و مادرم مایل بودند من فرانسه بخوانم و روش جالبی را انتخاب کردند. روزها پس از مدرسه می‌رفتم نزد خانواده‌ای فرانسوی که دو دختر داشتند و ضمن بازی و خوش بودن، زبان فرانسه‌ام کم کم راه افتاد. پدر آن خانواده باستان‌شناس بود و در گروه حفاری فرانسوی‌ها در افغانستان کار می‌کرد.

در کابل استاد سعید نفیسی و هوشنگ تیمورتاش، پسر عبدالحسین تیمورتاش، وزیر دربار رضاشاه، مدتی مهمان ما بودند. استاد نفیسی برای تدریس و احتمالاً عقد قرارداد فرهنگی به کابل آمده بودند. هر دوی آنها اهل قصه‌گویی بودند و شب‌ها به یاد دخترانشان برای من قصه می‌گفتند. استاد نفیسی یک جلد شاهنامة چاپ سنگی هم به من هدیه کردند. مدت اقامت در افغانستان بسیار کوتاه بود و ما از افغانستان برگشتیم به ایران و بار دیگر به خانة پدربزرگ و طبقة فاطمه خانم، و از آنجا به استانداری فارس و به شیراز. در اینجا هم وسط سال تحصیلی به مدرسه وارد شدم. طبعاً از کلاس عقب بودم. فارسی را هم به لهجة‌ دَری حرف می‌زدم و همکلاسی‌ها مسخره‌ام می‌کردند. کمی هم فرانسه می‌دانستم که به درد کسی نمی‌خورد. در همین دوره ساختمان تازة آرامگاه سعدی در شیراز افتتاح شد و شاه و ثریا برای افتتاح آمدند. آنچه از هیاهوی افتتاح و آن روز بیش از هرچیز در خاطرم مانده ملاقات با مرحوم حسین علا است که در آن‌موقع وزیر دربار بود. در اطراف مقبرة سعدی من را دید و با اتوموبیل او از شیراز به تخت‌جمشید رفتیم و در طول راه برایم از عظمت ایران‌باستان و اهمیت تخت‌جمشید حرف زد. از یادگارهای عزیز شیراز آشنایی با آقای علی سامی، باستان‌شناس برجسته و مدیر مجموعة تخت‌جمشید، و همسر مهربان او بود که به لطف ایشان با این محوطة باستانی آشنا شدم.

 

از وضعیت سیاسی آن روزها چیزی به یاد دارید؟

وضعیت متشنج بود. باز هم ماجرای قوام‌السلطنه مطرح بود و مرحوم دکتر مصدق. هر شب در خانة ما جلسة شورای امنیت استان تشکیل می‌شد و آمد و رفت‌های بسیار. مسائل نظامی و انتظامی. من هنوز در سنین کودکی بودم و درک درستی از اوضاع نداشتم. سال‌ها پیش آقای دکتر علی شریعتمداری (وزیر علوم اسبق) به من گفتند در زمانی که پدرم استاندار فارس بوده‌اند، ایشان در شیراز دانش‌آموز بودند و پلیس ایشان را به همراه گروهی از دانش‌آموزان که در تظاهرات شرکت کرده بودند دستگیر می‌کند و می‌خواسته به زندان ببرد. آقای استاندار می‌آیند و نگاهی به دانش‌آموزان دستگیر شده و به پلیس می‌کنند، و خطاب به پلیس می‌گویند خجالت نمی‌کشید این بچه‌ها را می‌خواهید به زندان ببرید؟ و پلیس همه را آزاد می‌کند.

اقامتمان در شیراز هم به زودی تمام شد و آمدیم به تهران و به خانة پدربزرگ. توجه کنید که من دوازده – سیزده ساله شده‌ام، و در این مدت نه مدرسة ثابت داشته‌ام، نه آموزگار ثابت، و نه دوستان ثابت. همه‌چیز در سفر می‌گذشت. و این بار باید آماده می‌شدیم برای رفتن به هلند! پدر شده بودند وزیرمختار ایران در هلند.

 

پیش از این‌که به هلند بپردازیم بفرمایید که تا این زمان با کتاب و به‌ویژه کتاب‌های کودکان هیچ اُنسی داشتید؟

نخستین کتاب کودکی که به یاد دارم و بارها خواند‌م و بر من تأثیر گذاشت کتاب The Little Black Sambo (سامبوی سیاه کوچولو) بود. ولی به هر حال اهل خواندن بودم. در کابل در ساختمان سفارت ایران کتابخانة خوبی داشتیم. در آنجا رمان‌های تاریخی جالب توجهی خواندم، و نویسنده‌ای به نام ش. پرتو از همین دوره به یادم مانده بود. سال‌ها بعد، در زمانی که رئیس کتابخانة دانشکدة ادبیات و علوم‌ انسانی دانشگاه تهران بودم (1347-1350) روزی آقایی را دیدم با موهای یکدست سفید که گفت: من ش. پرتو هستم! و من بی‌اختیار گفتم: «آقای ش. پرتو، آیا شما واقعی هستید؟» گفتند: بله، من با این نام کتاب‌های تاریخی می‌نویسم! مادر و پدرم همیشه کتاب می‌خواندند. من هم باید می‌خواندم. هر چه در دسترس بود خواندم. مثلاً از آثار بالزاک. در کابل با کنتس دوسگور و کتاب تلخ‌کامی سوفی آشنا شدم. این هم به علت آن خانوادة فرانسوی باستان‌شناس بود. ضمن این‌که جاذبة‌ ادبیات به بهتر شدن فرانسه‌ام کمک کرد.

 

برویم به هلند!

فضای هلند به‌کلی متفاوت بود. از فضای شرقی منتقل شدم به دنیای غربی. سیزده ـ چهارده ساله بودم. دورة بلوغ. من نام این دوره را می‌گذارم دورة موعظه؛ این کار را بکن! آن کار را نکن! راست راه نرو! کج راه نرو! ساعت فلان همه باید خانه باشید! در لاهه من را گذاشتند در مدرسة کاتولیک خواهران قلب مقدس. در این دوره زبان فرانسه‌ام خیلی بهتر شد و با دنیایی عجیب و مستبدانه هم آشنا شدم. در آنجا فقط اجازه داشتیم کتاب‌هایی را بخوانیم که خواهران مقدس برایمان تعیین می‌کردند. استقلال و آزادی در کار نبود. بدین ترتیبدر هلند با مذهب کاتولیک و با زندگی تارک دنیایی آشنا شدم. جنگ جهانی دوم تازه تمام شده بود و به یاد دارم که با دوستانم که به گشت‌وگذار در جنگل می‌رفتیم با علامت هشدار «مین» روبه‌رو می‌شدیم. در هلند با هنر غرب، به ویژه نقاشی هلند، آشنا شدم. پدرم اصرار داشتند هر جا که می‌رویم با فرهنگ آن سرزمین آشنا شویم، و من در حال حاضر نمی‌دانم که فرزندان دیپلمات‌های امروز خوشبخت هستند که به مدرسة ایرانی می‌روند و با فرهنگ محیط جدید قاطی نمی‌شوند، یا ما خوشبخت بودیم که به کل از نظام آموزشی خودمان و فرهنگ ایرانی جدا می‌شدیم. کدام بهتر است؟ نمی‌دانم.

در هلند با آقای دکتر سیدحسین فاطمی، وزیر امور خارجة دورة دکتر مصدق، ملاقات کردم. اتاق من را برای ایشان آماده کرده بودند. من هم تبعید شده بودم به طبقة بالای ساختمان. سفیران ایران در اروپا آمده بودند به لاهه برای تشکیل جلسه با دکتر فاطمی. یک روز در راهرو با شادروان دکتر فاطمی رو در رو شدم. ایشان نام من را پرسیدند. گفتم: نوشین. گفتند: بله، بله، پس من در اتاق شما زندگی می‌کنم! و گفتند: حس کردم که این اتاق باید اتاق یک دختر خانم باشد. با هم از پله‌ها آمدیم پایین و با من بیشتر صحبت کردند. بسیار با‌محبت بودند و شخصیت ایشان را خوب به یاد دارم.

در هلند دورة ابتدایی را تمام کردم و برای رفتن به دورة بعد با مشکلی جدی روبه‌رو شدم. پدر و مادرم مایل نبودند به دبیرستان مختلط بروم، و در هلند هم همة مدرسه‌های دخترانه به زبان هلندی تدریس می‌کردند. این بود که فرستادندم به یک مدرسة شبانه‌روزی در بلژیک (شهر بروکسل). این شبانه‌روزی مدرسه‌ای دینی بود و ساختمانی کاخ‌گونه داشت. یک سال در این مدرسه درس خواندم. در بدو ورود رئیس مدرسه موهایم را که خیلی بلند و بافته بود و از دو طرف سرم آویزان بود گرفت، یک دسته را خودش قیچی کرد و دومی را هم دستور داد خودم بچینم و طبعاً گریه و زاری من، و این از ورود به مدرسه! خانم مدیر گفتند که اگر کسی مورد توجه باشد مغرور می‌شود و موهای شما را قیچی می‌کنم که مغرور نباشید! مدرسة بسیار غم‌انگیزی بود. حتی حق استفاده از آینه را هم نداشتیم. در اینجا هم خواندن کتاب منحصر بود به آنچه به ما تحمیل می‌شد، ولی من با کمک چراغ‌قوه و در زیر پتو کتاب‌هایی را که مایل بودم می‌خواندم. خیلی فشار می‌آوردند که کاتولیک بشوم، ولی زیر بار نرفتم. آیین‌ها را به ناچار انجام می‌دادم، ولی کاتولیک نشدم. پدرم هم تشویقم کردند که هرگز به این فکرها نیافتم و می‌گفتند نوشین دین خودت بهترین دین‌هاست، چون برای ارتباط با خدا به واسطه نیاز نداری.

 

در این یک سال از مادر و پدر دور بودید؟

دور بودم، ولی از لاهه تا بروکسل راهی نبود و گاه آخرهای هفته می‌آمدند به دیدنم. معمولاً احمد میرفندرسکی، که پسرعمه‌ام بودند و بعدها وزیر امور خارجة ایران شدند، همراهشان بودند. او با ادامة تحصیل من در آن مدرسه مخالف بود. یک ماه نگذشته بود که خانواده متوجه شد اشتباه کرده من را به این مدرسه فرستاده، ولی چاره‌ای نبود و باید تا پایان سال صبر می‌کردم. در همین‌جا بود که با گوشت و پوست و خونم نژادپرستی اروپایی را لمس کردم؛ به ویژه تبعیض دربارة سیاه‌پوستان و نگاه تحقیرآمیزی که حتی هنگام کمک به مردم کنگو (سرزمینی که بلژیکی‌‌ها مستعمرة خودشان کرده بودند) در میان آنها وجود داشت.

دورة هلند و بلژیک هم به زودی تمام شد. و باز برگشت به تهران، خانة پدربزرگ، طبقة فاطمه خانم. مدت بسیار کوتاهی در تهران بودیم و بعد پدر سفیر ایران در پاکستان شدند و رفتیم به کراچی و حالا من مجبور بودم بروم به مدرسة انگلیسی‌زبان!

 

یعنی منتقل شدید به یک نظام آموزشی کاملاً متفاوت!

بله! به یک مدرسة کاتولیک روزانه. از دختر سفیر ایران کلی انتظار داشتند ولی این دختر نه می‌توانست انگلیسی حرف بزند و نه انگلیسی را بفهمد. جابه‌جایی‌های متعدد سبب شده بود من هیچ‌وقت دانش‌آموز خوبی نباشم و مدام شکایت می‌کردم و غر می‌زدم. روزی پدرم کتاب شاهزادة خوشحالیا شاهزادة خوشبختاثر اسکار وایلد را که به انگلیسی بود از کتابخانه درآوردند و گفتند نوشین بیا با هم این کتاب را بخوانیم و شروع کردند همراه من به خواندن. و به این ترتیب من آرام آرام انگلیسی را آموختم. بارها به این انتخاب که هم اخلاق‌آموز بود و هم زبان‌آموز فکر کرده‌ام. بعد از آثار اسکار وایلد رفتم به طرف رمان‌های پلیسی، از جمله آثار آگاتا کریستی. به یاد دارم که کتاب دزیره را هم در آنجا به من هدیه دادند که خواندم و به تاریخ انقلاب فرانسه علاقه‌مند شدم و تشویق شدم به نوشتن خاطراتم که این کار را تا بیست و چهارسالگی ادامه دادم.

از موضوعاتی که از این دوره در خاطر دارم و روی من تأثیر بسیار گذاشته است صف‌های طولانی‌ای بود که فرزندان خانواده‌های فقیر در برابر مدرسة ما تشکیل می‌دادند و شیر می‌گرفتند. من این شیوة بشارت را که از وضعیت اقتصادی نامناسب مردم و احتیاجشان به غذا سوء‌استفاده می‌کرد نمی‌پسندیدم.

دورة پاکستان هم چندان طول نکشید از پاکستان بازگشتیم به تهران.

 

و فکر می‌کنم از آنجا هم عازم مسکو شدید. به محل کار و خانة پدربزرگ، علیقلی مشاورالممالک انصاری!

بله. من شانزده ـ هفده ساله بودم که عازم مسکو شدیم و در اقامتگاه سفیر ایران ساکن شدیم؛ خانه‌ای زیبا و مجلل. جالب این‌که چندی پیش که پس از 54 سال به مسکو رفته بودم آقای سفیر من را به دیدن بخش‌های مختلف آن خانه بردند. بسیاری از چیزها سر جای خودش بود. حتی پیانویی که 54 سال پیش نواخته می‌شد. دولت روسیه آن خانه را جزو میراث فرهنگی مسکو پذیرفته است و به همین‌خاطر هیچ‌چیز آن لطمه ندیده.

در مسکو به مدرسة بین‌المللی که در سفارت امریکا دایر بود رفتم. در آن مدرسه خانمی درس می‌دادند به نام کولت شوارتزنباخ که ادبیات روس را از روی متن انگلیسی، به شیوه‌ای بسیار بدیع، به ما یاد دادند. مثلاً، اثری از چخوف یا تالستوی را می‌خواندیم و بعد می‌رفتیم به اپرا یا به موزه، یا تئاتر، یا سر گور نویسنده، تا درس کامل می‌شد. در همان زمان رستاخیز اثر تالستوی را خواندم و پدرم این کار را نپسندیدند و گفتند: شما هر چیزی را نباید بخوانی، و خواندن هر چیزی زمان خودش را دارد. این اولین‌بار بود که دربارة کتاب‌ خواندن چیزی را برای من منع می‌کردند.

از رویدادهای مهم این دوره دیدار با جهان‌پهلوان غلامرضا تختی و قهرمان وزنه‌برداری جهان محمود نامجو بود که در مسکو به مقام قهرمانی رسیدند و من را برای همیشه تحت تأثیر قرار دادند. دیداری کوتاه با عبدالحسین نوشین (کارگردان و پیشکسوت تئاتر ایران) هم داشتم. شرکت در جشن خوش‌آمدگویی به یوری گاگارین، نخستین فضانورد جهان، را نیز به خوبی به یاد دارم.

پس از مدتی خانواده که شیوة اثر را بخوان و تئاتر برو را قبول نداشتند من را فرستادند به انگلستان تا دورة دبیرستان را تمام کنم.

با اتمام دورة مأموریت پدر در مسکو همه آمدیم به تهران. من دیپلم پایان دورة دبیرستان را گرفته بودم و مایل بودم به دانشکدة حقوق دانشگاه تهران بروم. پدرم از آقای دکتر مشایخ فریدنی که از دوستان ما بودند خواهش کردند کسی را برای آموزش زبان فارسی و زبان عربی معرفی کنند. آقای دکتر مشایخ آقای دکتر مهدی محقق را معرفی کردند. سال 1337 بود. ولی این تعلیم و تعلم ادامه پیدا نکرد؛ چون پنج ـ شش ماه بعد دوباره پدرم را اعزام کردند به مسکو، اما این‌بار اقامت من در مسکو خیلی کوتاه‌تر از قبل بود. پدر و مادرم تصمیم گرفتند من را به دانشگاه بفرستند، و من هم روحیة آموختن زبان دیگر (روسی) را نداشتم. بنابراین رفتیم به ژنو. پدر همراه من آمدند. ایشان دوستی دیرینه‌ای با محمدعلی جمال‌زاده داشتند و من را به «عمو جمال» سپردند. سه سال در سوئیس بودم و مرحوم جمال‌زاده سرپرستی‌ام کردند. عمو جمال در همان اولین روز ورود من را نشاندند و گفتند این بچه‌دیپلمات‌بازی‌ها و مدرسة مترجمیِ همزمان و این حرف‌ها را بگذار کنار و بیا برو کتابداری بخوان. ایشان معتقد بودند که مملکت احتیاج به کتابدار دارد و این شد که رفتم به مدرسة کتابداری ژنو و اتفاقاً از کتابداری خوشم آمد.

در واقع من ادبیات ایران و کتاب‌های فارسی را در خانة عمو جمال شناختم. در همان‌جا بود که با آثار مرجع، از جمله با فهرست مقالات فارسی ایرج افشار آشنا شدم. پیش از این در مسکو آقای افشار را که برای شرکت در نخستین کنگرة شرق‌شناسان به مسکو آمده بودند، دیده بودم. دکتر معین و دکتر احسان یارشاطر و بزرگ علوی و استادان بزرگ دیگر هم بودند. با دکتر شرف (شرف‌الدین خراسانی) هم در خانة جمال‌زاده آشنا شدم. این خانه برای من پایگاه ایران‌شناسی و ایران‌دوستی بود. محفل خوبی بود و ایشان مشوق من بودند. داستان «شورآباد» را پیش از این‌که منتشر کنند دادند من بخوانم و نظر بدهم. به هر حال سه سال خیلی خوبی بود و من در این مدت فوق‌دیپلم کتابداری گرفتم. مدتی در کتابخانة عمومی ژنو کارآموزی کردم و در آنجا بود که به اهمیت کتابخانة عمومی پی‌بردم. فهمیدم که اگر بخواهیم جامعه‌ای پیش برود، و جامعه‌ای تحول پیدا کند، کتابخانة عمومی یکی از ارکان و ابزارهای صددرصد لازم برای آن است.

در دوره‌ای که در ژنو درس می‌خواندم سفری هم به مسکو رفتم و از کتابخانه‌ها دیدن کردم. شبکة کتابخانه‌های عمومی شوروی را از نزدیک دیدم و سازماندهی آنها برایم جالب توجه بود. چیزی که نپسندیدم جریان ادبیات دستوری در مجموعه‌سازی کتابخانه‌ها بود. به شکلی آگاهانه از کتابخانه به عنوان بازوی سیاسی ایدئولوژی حاکم و برای تبلیغ استفاده می‌شد که من این را نمی‌پسندیدم.

 

پس از پایان درس در ژنو چه کردید؟

رفتم به دهلی. سال 1340. پدرم شده بودند سفیر ایران در هند. مستقیم از سوئیس رفتم به هند؛ کشور عظیمی که دموکراسی‌اش بر اساس کتابخانه و آزادیِ‌ خواندن شکل گرفته بود. جواهر لعل نهرو و ابوالکلام آزاد علاقة وافری به گسترش کتاب و کتاب‌خوانی داشتند. نهضت بزرگی برای بیشتر مطالعه‌کردن آغاز شده بود و همزمان یونسکو می‌خواست کتابخانة عمومی نمونه‌ای برای آسیا بسازد و دهلی را برای این کار انتخاب کرده بودند.

 

شما در دهلی چه می‌کردید؟

کتابداری؛ البته بدون دریافت حقوق. در آغاز ورودم برای مدت کوتاهی به دانشکدة کتابداری دانشگاه دهلی رفتم، ولی علاقه‌ام نسبت به کارهای عملی در محیط‌های عمومی بیشتر بود. به صورت داوطلبانه کار می‌کردم و خانواده هم مخالفتی نداشت. چند کتابخانة عمومی در دهلی‌نو فعال بودند، و کتابخانة بزرگی هم در دهلی کهنه (Old Delhi) قرار داشت. من می‌خواستم به این کتابخانه بروم، ولی برای حضور مرتب در این کتابخانه باید اجازة رسمی می‌گرفتم. یکی از روزهایی که جناب آقای جواهر لعل نهرو را از نزدیک دیدم به ایشان گفتم من زادة هند هستم، و خواهش کردم این اجازه را به من بدهند. اجازه صادر شد. این دوره از نظر آموزش فوق‌العاده‌ بود. یاد گرفتم که تفاوت‌ها را ببینم و بپذیرم و بیش از گذشته به اهمیت کتابداری پی‌بردم. هر چه پیش‌ رفتم بیشتر عاشق کتابداری شدم. فکر تأثیر کتاب بر انسان، برای آزاد کردن انسان، و کتابداری اجتماعی در آنجا برایم پیدا شد.

 

تفاوت‌های میان خاستگاه فردی و محیط عمومی‌کتابخانه، و ژنو و دهلی را در محیط کار چگونه با خودتان حل می‌کردید؟ میان این دو تفاوت بسیار بسیار زیاد بود و هست.

برای همکارانم در کتابخانه عجیب بود که دختر سفیر که مثلاً دیشب در میهمانی شام نهرو بوده، صبح می‌آید و در کنار آنها کتابداری می‌کند. به‌ویژه این‌که این‌قدر کتاب رد و بدل می‌شد که از پا درمی‌آمدیم. اما من خیلی باعلاقه این ‌کار را می‌کردم. آموخته بودم که در هر محیطی باید کار را «بومی‌سازی»‌ کرد. تفاوت میان کتابخانه در دهلی و ژنو بسیار زیاد بود. از نظم و پاکیزگی و استانداردهای ژنو در دهلی خبری نبود. سرگرم کار بودیم که گاو لاغر سفیدی شاخش را می‌گذاشت به در و فشار می‌داد و می‌آمد به داخل کتابخانه، و همه به احترام کنار می‌ایستادند تا گاو هر کاری دلش می‌خواهد بکند. مهم این بود که در همین محیط و فرهنگ بشود آن کار اصلی را انجام داد. هر کشوری و محیطی باید دنبال راه خودش باشد. تجربة هند به من یاد داد که باید به «راهِ ایران» فکر کنم.

و بالاخره اینجا هم دورة مأموریت پدرم تمام شد و اوایل تابستان 1342 برگشتیم به ایران. سرنوشت من در چمدان‌ها رقم خورده بود. آن‌قدر از این جابه‌جایی‌ها به ستوه آمده بودم که با خودم شرط کردم که شوهری می‌‌کنم، که یک‌جا بنشیند و از این شهر به آن شهر نرود.

 

در ایران چه کردید؟

آقای جمال‌زاده نامه‌ای به ایرج افشار نوشته بودند ‌که فلانی دارد برمی‌گردد به ایران و شما کاری کنید فقط کتابداری بکند و دنبال مشاغل دیگر نرود. حتی توصیه کرده بودند که ازدواج نکنم و خودم را وقف کتاب و کتابداری بکنم! و در نامه‌ای دیگر، پس از ازدواج من، خطاب به آقای افشار نوشته بودند: مرغ از قفس پرید! به این ترتیب آقای افشار با پدر تماس گرفتند و مرا دعوت کردند به انجمن کتاب. ایرج افشار دلش می‌خواست، به زبان امروز، سازمانی مردم‌نهاد و غیردولتی تأسیس کند و پایة آن هم کتابخانه‌ای بود در کوچة بن‌بستی در خیابان انقلاب، بعد از پارک دانشجو، بین خیابان رازی و خیابان خارک. در این دوره چند اتفاق افتاد. با کتابخانة سیار انجمن به کرج و ورامین رفتم؛ در دفتر مجلة راهنمای کتاب که در خیابان آناتول فرانس (قدس امروز) قرار داشت به ساماندهی مکاتبات پرداختم؛ دعوت آقای افشار را برای سرپرستی بخش فنی کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران، که تازه تأسیس شده بود، پذیرفتم. شرایط بسیار دشوار بود، زیرا کتابخانه در مسجد قرار داشت و انبوه مجله‌های داخلی و خارجی هم در زیرزمین دانشکدة علوم نگه‌داری می‌شد.

 

چندی پیش به من فرمودید که آقای ایرج افشار در پیشرفت ادبیات کودکان در ایران نقش داشته‌اند.

در این مورد پژوهشی انجام نشده؛ ولی در همان مجلة راهنمای کتاب توجه به ادبیات کودکان و به شورای کتاب کودک که از سال 1341 تأسیس شده بود آشکار است. مکاتبه‌ای با صمد بهرنگی کرده بودند. معتقدم باید دربارة نقش ایشان در این مقوله پژوهش بشود.

 

چگونه با شورای کتاب کودک آشنا شدید؟

آقای افشار با خانم دکتر مهری آهی (استاد ادبیات روسی در دانشگاه تهران) ارتباط داشتند و خانم مهری آهی خواهر خانم لیلی ایمن (آهی) از بنیادگذاران شورای کتاب کودک بودند؛ یک روز خانم ایمن به خانة ما آمدند و گفتند مؤسسه‌‌ای تأسیس کرده‌ایم به نام شورای کتاب کودک؛ بیایید با ما همکاری کنید. قرار شد به دیدن خانم توران میرهادی بروم که رفتم و به عضویت شورا درآمدم.

 

هنوز ازدواج نکرده بودید؟

نه. ولی در یکی از جلسه‌های انجمن کتاب خانم قمر آریان به من نصیحت کردند که وقتم را تلف نکنم و این اداها را بگذارم کنار که شوهر نمی‌‌کنم و از این حرف‌ها. و گفتند یکی از همین آقایان را انتخاب کن و برو دنبال زندگی‌ات. در همین زمان آقای دکتر مهدی محقق (همان معلم پنج سال پیش!) در صحنه پیدا شدند و از من خواستگاری کردند. ظاهراً ایشان من را از سال 1337 فراموش نکرده بودند و ما در روز هشتم آذرماه 1342 ازدواج کردیم.

 

از دورة کار در بخش فنی کتابخانة مرکزی دانشگاه بفرمایید.

در آن زمان مشاوران زیادی از امریکا در بخش‌های مختلف دانشگاه، از جمله در کتابداری و در کتابخانة مرکزی، فعال بودند. این کتابدارن زبان فارسی نمی‌دانستند. دانشگاه در کنار نیروهای جوان تعدادی از خانم‌هایی را که به زبان انگلیسی مسلط بودند به همکاری دعوت کرده بود. پس در همان ابتدای کار با خانم‌های بسیار مجللی روبه‌رو شدم که هیچ‌کدام کتابداری نخوانده بودند و سن و سالی هم داشتند. مدیریت کردن بر این گروه دشوار بود. در همان‌جا اولین درس مدیریتی را گرفتم و آن این‌که تغییر شرایط یک‌شبه ممکن نیست، و برای تغییر دادن، باید با دقت و ظرافت عمل کرد. باید حوصله به خرج داد.

در سال 1344 دکتر محقق از طرف دانشگاه مک‌گیل در کانادا برای تدریس دعوت شدند، و ما هم همة این داستان‌ها را تعطیل کردیم و بار سفر بستیم. باز هم سفر! اولین فرزندم را هم به دنیا آورده بودم: عباس. در دانشگاه مک‌گیل رفتم به دنبال ادامة تحصیل در رشتة مورد علاقه‌ام که کتابداری بود و در دورة فوق‌لیسانس نام نوشتم.

 

از فوق دیپلم به فوق‌لیسانس؟

طبعاً نه. مسئولان دانشکده با من مصاحبه کردند، و پذیرفتند که با فوق‌دیپلم وارد بشوم، ولی به جای دو سال، دورة فوق‌لیسانس را، همزمان با گذراندن چند درس تکمیلی در مؤسسة‌ مطالعات اسلامی، در سه سال بگذرانم. پذیرفتم و شروع کردم.

 

خانه‌داری و شوهرداری و بچه‌داری و کتابداری با هم! و در چه سالی کار تمام شد؟

دقیقاً. در سال 1347 برنامة تدریس دکتر محقق و کار من به پایان رسید و برگشتیم به تهران. در آن زمان با شورا تماسی نداشتم. شغلی هم نداشتم تا این‌که آقای دکتر سیدحسین نصر که رئیس دانشکدة ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران شده بودند از من دعوت کردند ریاست کتابخانة آن دانشکده را، که در آن زمان بزرگ‌ترین کتابخانة کشور بود، بپذیرم. پذیرفتم و شدم نخستین زن ایرانی در این مقام. کارهای نوآورانة بسیاری کردیم. بخش مرجع را فعال کردیم؛ نیروهای متخصص استخدام کردیم؛ مخزن کتابخانه را منتقل کردیم؛ کتاب‌ها را رده‌بندی کردیم؛ و مخزن را باز کردیم تا دانشجویان تماس مستقیم با کتاب‌ها پیدا کنند. تا یادم نرفته بگویم که پیش از این انتصاب، آقای دکتر محمدرضا باطنی در برنامه‌‌ای تلویزیونی انتقادهای شدیدی به وضعیت کتابخانه‌های دانشگاه‌ها کرده بودند. بنابراین زمینه برای اجرای برنامه‌های جدید آماده بود و من هم با همکاری دانشجویان بهترین استفاده را از موقعیت کردم. علاوه بر آقای دکتر نصر، آقای دکتر جمال رضایی، معاون اداری و مالی دانشکده، و آقای دکتر محمدحسن‌ گنجی، معاون دانشگاه، هم پشتیبانی کردند.

 

از چه سالی رفتید به دانشکدة علوم تربیتی و اصولاً چرا کاری را که در دانشکدة ادبیات و علوم انسانی شروع کرده بودید رها کردید؟

گروه کتابداری دانشگاه تهران در سال 1345 در مقطع کارشناسی‌ ارشد دانشجو گرفت. در سال 1347 کمی پس از شروع به کار در دانشکدة ادبیات از من دعوت شد به گروه آموزش کتابداری بپیوندم. این امر باعث شد که دانشجویان در بازسازی کتابخانة دانشکدة ادبیات یاری‌ام کردند. ولی طبعاً انجام دو کار پرمسئولیت تدریس و مدیریت ناممکن بود، خصوصاً که فرزند دومم «هستی» هم در راه بود. آقای دکتر علی‌محمد کاردان، رئیس دانشکدة علوم تربیت، با من صحبت کردند و از من خواستند که مدیریت گروه کتابداری را قبول کنم. به هر حال مقدّر این بود که سی سال در گروه کتابداری خدمت کنم و بسیار بیاموزم و لذّت ببرم.

 

از تجربیات تدریس بفرمایید.

نخستین تجربة تدریسم مربوط به همکاران شورای کتاب کودک و کتابداران کتابخانه‌های چند مدرسة غیردولتی تهران بود. خانم میرهادی و خانم ایمن هم حاضر بودند. سال 1342 بود و من 24 سال داشتم. در یک دورة‌ آموزشی هم برای کتابداران کتابخانه‌های عمومی تدریس کردم. ده دوره هم در زمانی که رئیس کمیتة آموزش انجمن کتابداران ایران بودم در شهرهای مختلف درس دادم. در سال 1347 در دورة کارشناسی ارشد کتابداری شروع به تدریس کردم و این همکاری تا سال 1377 که بازنشسته شدم ادامه داشت. البته در اواسط کار برای تحصیل در دورة دکترا به دانشگاه تورنتو در کانادا رفتم و کارم را هم تمام کردم و امتحان جامع را هم دادم، ولی آمدیم به ایران و برنگشتیم که رساله‌ام را ارائه کنم. در شورای کتاب کودک در 26 دوره درس آشنایی با ادبیات کودکان و در بیست دورة کتابداری کودک و نوجوان هم تدریس کرده‌‌ام و به نظرم می‌رسد در انتقال آنچه در نظر داشتم موفق بوده‌ام.

در دانشگاه تهران درس‌های بسیاری در دوره‌های کاردانی تا کارشناسی ارشد تدریس کردم: مدیریت کتابخانه‌ها، آشنایی با کتابداری، و خدمات عمومی را درس دادم، و بیش از بقیه، درس آشنایی با کتاب‌های مرجع برای من جالب بود. پانزده سال هم به تناوب رئیس گروه کتابداری بودم در دوره‌های درسی ایجاد پیوندها و ارتباط‌ها، به شکل‌های مختلف و گسترده برایم بسیار مهم بود، از جمله پیوند دانشجویان با فعالیت‌های مدنی و کار داوطلبانه در شورا پایان‌نامه‌هایی که به راهنمایی من در دانشگاه‌ها تحقیق و تدوین شد به 105 پایان‌نامه رسیده است.

 

از تألیفات خودتان هم بفرمایید.

در سال 1343 کتابی نوشتم به نام تشکیل کتابخانه در روستا، برای سپاهیان دانش که به روستاها می‌رفتند. در سال 1345 انتشارات توس کتابی از من منتشر کرد به نام مجموعة مقالات دربارة کتاب و کتابداری. در دوره‌ای که دانشگاه‌ها برای «انقلاب فرهنگی» تعطیل شد کتابی ترجمه کردم از ژان سواژه به نام مدخل تاریخ شرق‌ اسلامی که از مراجع مهم تاریخ ادب و

/ 2 نظر / 103 بازدید
امین

سلام وبلاگ جالبی دارید. ممنون میشم به ما هم سری بزنید.

محب ولایت

سلام علیکم سالروز شهادت حضرت امام محمد باقر علیه السلام تسلیت باد. یا باقر از فرط غمت افسرده گشتیم از غصه جانسوز تو پژمرده گشتیم هر شیعه در دل حجله داغ تو بسته سنگینى داغت دل ما را شکسته اى کاش بر قبرت حرم سازیم امامم بر گنبدش پرچم بیافرازیم امامم آییم پابوس و تو را زوّار گردیم ما بى کسان هم لایق دیدار گردیم